بابا طاهر لر يا همداني
مدتي در اين انديشه بودم كه باباطاهر همداني است و يا اهل لرستان گرچه همه مسلمانيم و ايراني اما هر تذكره اي را مي گشودم آنچه مراد من بود نمي يافتم.هيچكدام جوابگوي سئوال من نبود.بشرح حال باباطاهر در مقدمه ديوانش مراجعه مي كردم باز هم جوابي مبهم انديشه ام را آشفته مي كرد،قدم به گلزار كلامش نهادم عطري خوش مشام دل را نوازش مي داد گويي اين عطر برخاسته از شمال لرستان بود،مرا بيشتر كنجكاو مي كرد و حس تحقيق را در وجودم برمي انگيخت تا آنجايي كه همداني بودنش را باور نداشتم.زبانش برخاسته از ديار همدان نبود به زبان خودم حرف ميزد(لكي)و گاهي او را برادر خوانده خودم حس مي كردم.وگاهي مشكوك بنابر روايتي او را در غاري در كوه الوند ديده بودند كه با يكي از سلاطين سلجوقي ملاقات دارد باز هم اين را باور نداشتم زيرا شنيده بودم كه باباطاهر گفته است:
م دُريشم لكم اعجاز ديرم م دوسي چوي خُشين دمساز ديرم
مه معشوقي و نام فاطمه لُر صنوبر قامت و پرناز ديرم
خرمن انديشه ام آتش ميگرفت كه باباطاهر كجا، شاه خشين كجا،و فاطمه لر كجا باز هم من بودم و تلاطم انديشه دوباره به يادم ميامد كه باباطاهر فرموده است :
مه اژعِلم لَدُن سرمايه ديرم قلاي كم كه اژكو پايه ديرم
اگر غم بي خوراك شو و روژم مه دوسي چوي خشين همسايه ديرم
قدم زنان وادي خيال را طي كردم تصوير طاهر را در نگارخانه ذهنم قاب گرفته بودم صدايي سكوت انديشه ام را برآشفت چنان مينمود كه باباطاهر مرا صدا ميزد :
بوري امشو و گرد يك بنيشيم بوري تا بار درد يك بكيشيم
مه مجنون و تو هم شيداي شيدا بوري ايدوس هردك دلپريشيم
ديگر باور نميشد كه از مردم ترك زبان ساكن دامنه الوند شاعري لك زبان بنام باباطاهر ظهور كند اگر چه در شمال شهرستان نهاوند طايفه اي بنام خزايي و در منطقه فيروزآباد ساكن هستند ولي پس از تحقيق مشخص گرديد كه اين طايفه از تيره خزايي چواري نورآباد لرستان هستند كه در شمال نهاوند و در دامنه شمالي كوه گرين لرستان اسكان يافته اند بدين جهت پاي خود را در وادي تحقيق فراترنهادم تا گمشده خويش را پيدا كنم از آن لحظه به بعد در هر خانه را ميزدم صاحب خانه غريبانه دررا برويم مي بست رد پايش را از هر كوي و برزن جستجو مي كردم اما چيزي دستگيرم نمي شد چنگ غربت وجودم را بيشتر مي فشرد و در اين وادي كسي مرا همراه نبود و درباره باباطاهر خبر نداشت ولي هنوز همداني بودن اين دلسوخته عارف را باور نداشتم و دلسردنمي شدم و گاهي ايندو بيتي...
خريوم عاشقي افسرده حالم چو مرغي خسته و بشكسته بالم
بوري اما پيكر ياريم كه اسيرم آرزومند وصالم
را در جاده هاي تحقيق با خود زمزمه ميكردم و بغض گلويم را مي فشرد و احساس ميكردم كه باباطاهر مثل من بدنبال كسي بوده است،او را نمي يافته و با پاي پر از خار هجران شب را سحر ميكرده است.
و در كسُن عشقت مبتلا بيم اسير پنجه تيژ بلا بيم
نَزُنِستم كه ياري بي وفايي خطا كردم و گردت آشنا بيم
تنهايي،خستگي،غربت و دوري آزارم ميداد و هرگونه فكري به سرم ميزد به كجا بروم و از چه كسي نشاني كامل اين عارف اسما همداني را جستجو كنم زبان شعرش لكي بود مجبور شدم سري به اكثر طوايف لك زبان لرستان بزنم،كوهدشت،قسمتي از طايفه بيرانوند و لك زبان هاي جنوب خرم آباد ساكن منطقه پلدختر،شعرش را برايم ميخواندند اما شاعر را نمي شناختند جاي تعجب است چه عاملي باعث شده كه شعر شاعري خوانده شود و مردم شاعرش را نشناسند بيشتر اين عوامل سبب مي شد كه مرا وادار به تحقيق درباره اين درخشان ستاره آسمان ادب لرستان مينمود و هر لحظه منتظر بودم دوستي اهل مطالعه مطالبي را در مورد اين سوخته دل در اختيار بنده قرار دهد.تا اينكه از كتابخانه دبيرستان بهار در زمستان53 كتابي بنام سالنامه بهار تاليف استاد علي محمد ساكي كه سابقا رئيس همان دبيرستان بودند بدستم رسيد و نوشته بود : مي گويند چون باباطاهر در شهر همدان سكونت داشته است بايد وي را همداني بدانيم.
اولا همدان در آنزمان تابع حوزه حكراني(علي شكر)بوده و حوزه علي شكر همدان ثلاثت كرمانشاهان و نيمي از كردستان و لرستان مي شود.
باتوجه به اينكه اشعار او در تذكره هاي لبالب الاوليا محمد عوفي و تذكره الشعراي دولتشاه سمرقندي ذكر نشده و اشعار اخير باباطاهر با آنچه كه در كتاب المعجم قيس رازي آمده از لحاظ لفظ و وزن با اشعار كنوني باباطاهر تفاوت دارد،لذا از قرن نهم به بعد،وقتي دو بيتيهايش منتشر شد آنها را به وزن و لهجه تازه اي جز آنچه در قرن هفتم و قبل از آن بوده است درآورده اند تا براي اكثريت پارسي زبانان قابل فهم باشد.
در هر صورت شكل قديميتر دوبيتهاي باباطاهر بيشتر مي توانند معرف يك رشته سنتهاي ادبي، محلي در بلاد جبال باشد كه از تاثير عقايد گويي قبل از اسلام خالي نيست و اينكه درباره تاريخ زندگي و حيات او ابهام وجود دارد مربوط به تعليمات پنهاني اوست كه عين القضاه و حلاج نيز از آن متاثر بوده اند كه در حقيقت افكار عقايد خود را براي جلوگيري از مخاطرات جمعي و فردي كتمان ميكرده اند اما تعليم عين القضاه از طريق پيران خود در شيخ فتحه و شيخ بركه باباطاهر و خاطره او در ارتباط بوده است.واينكه ذكري از نام باباطاهر در كتب صوفيه مانند:تذكره اولياء
و نفحات النش به ميان نيامده بدان جهت است كه طريق او نزد مشايخ صوفيه مقبول نبوده است.قرن نهم به بعد نام او در مقالات حروفيه و صوفيه به عنوان يكي از مجذوبان و اولياء جبال اهميت پيدا مي كند.در هر صورت ارتباط باباطاهر با لهجه اي كه ظاهرا شيخ و مرشد واقعي عين القضاه شيخ بركه نيز به همان لهجه سخن مي گفته به جنبه و رابطه بين اين اشاره دارد و مي بينيم كلمه بركه و فتحه ميتوانند مخفف دو كلمه بركه و فتحه مخفف فتحعلي و فتح اله باشد اسامي است كه تنها در منطقه لرستان ملفوظ است و حد طبيعي لرستان نيز از دامنه هاي الوند تا دامنه هاي كبيركوه و زردكوه و دنا ادامه دارد.وزبان لكي به عنوان لهجه غرب ايران و به تاييد نويسندگان با لري امروزه لكي كه لهجه اي با واژه اي از زبان كردي است جزءمحدوده جغرافيائي لرستان محسوب و گويندگان اين لهجه در شمار بوميان و ساكنان اين سرزمين قرار دارند. لذا مي توان احتمال داد كه زبان شعري باباطاهر با توجه به مطالبي كه شرح داده شد همان لهجه لكي يا آميخته اي از لهجه لكي و لري،كه زبان غرب ايران است بوده باشد.
لذا اشعار زيبا و محكمي كه از جوهره روان و شيواي لكي با محتواي عارفانه بوسيله دوست شاعر و محققم آقاي حشمت اله خالقي جمع آوري و به اهتمام ايشان مدون گرديده ميتواند به احتمال قوي از جمله دوبيتيهاي درست باباطاهر باشد.خلاصه اينكه اين ابيات بوسيله گروهي از بزرگان ساكن در شهرستان نورآباد دلفان و مناطق اطراف اين شهرستان به ايشان رسيده كه سالها در صفحه دل و يا به صورت مكتوب نزد ايشان محفوظ بوده است.از جهتي ديگر اين ابيات ارتباط بين باباطاهر و بزرگان اهل حق يعني باباهاي ديگر مانند شاه حسين خويشن و آنطور كه شايسته مقام معنوي آنان بوده است مورد قدرداني و حق شناسي قرار نمي گرفته اند و همين قدر كه از دنيا رفته اند با گذشت زمان كم كم همچون گوهر گرانقدري از لابلاي پرده حجاب بيرون آمده و درخشيده اند.
بازهم اين نوشته براي اثبات قضيه كافي نبود اما اين مطلب مانند كسي بود كه ردپايي از باباطاهر به من نشان دهد خوشحال بودم از اينكه سرنخي را بدست آورده ام جستجو را ادامه دادم اگرچه در بعضي موارد و بر سر دو راهيها اين ردپا را گم ميكردم ليك خسته نبودم تا اينكه در سال هزار و سيصد و پنجاه و شش از شخصي بنام ايمانخان رستمي ساكن قريه چنار منطقه جلالوند استان كرمانشاه كه بزرگ طايفه اهل حق آن منطقه بود به صورت دست نويس بدستم رسيد شخص مذكور با اهل حقهاي لرستان از يك تيره بود.ومطالبي را كه در رابطه با،باباطاهر به بنده دادند توسط اجداد ايشان بود در اين مكتوب چنين آمده است :
باباطاهر از دراويش اهل حق در منطقه دلفان لرستان است كه در روستاي زنگيوند نورآباد دلفان زيسته،پسري بنام محمود داشته طاهر در آن قريه مكتبخانه اي داشته و به تدريس مشغول بوده است.منطقه ييلاقي طاهر روستاي نامبرده كه در دامنه گرين ميباشد و منطقه قشلاقي آن بزرگ در خرم آباد بود و در خرم آباد خانقاهي داشته است كه در محل تجمع مريدان اين عارف بوده است.
از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم يقينم نسبت به لرستاني بودن اين عارف دلسوخته كاملتر شد تقريبا خود را در انتهاي راه مي ديدم و حس مي كردم كه به خانه باباطاهر نزديك شده ام كه ناگهان اين دو بيتي بگوشم رسيد :
منم طاهر بيابونگرد و عاشق به سينه داغ ديرم چون شقايق
اسير پنجه مرگم دريغا جيا اژ بزم ياريل موافق
دوباره تصوير اين عارف عاشق در قاب چشمانم مجسم شد كه بيابانها را بدنبال گمشده اي در مي نورد باز راه را برايم طويلتر كرد كجا بروم كدام بيابان را بدنبال باباطاهر طي كنم تا اينكه يكي از دوستان نشاني بزرگ مردي را بنام سيدابراهيم ميرزا واليزاده ساكن قريه سنجابي نورآباد به بنده داد و فرمودند كه شخص مذكور اطلاعاتي را از باباطاهر در دست دارند و آنهم بصورت دست نويس،پس از پرس و جو شخص مورد نظر را پيدا كردم و بخدمتش رسيدم و پس از گفتگويي كوتاه معلوم شده كه اين شخص از دوستان پدر بنده ميباشد ايشان چند دوبيتي را به بنده دادند كه اصل و نسب باباطاهر را مشخص كرده است.
مه طاهر ساكن پاي گرينم م دُريش مسلك و آگردرينم
بوري در باغ خواوم لحظه اي چند كه شايد وقت خواو روي تو بينم
شاعر در دوبيتي فوق مستقيما موطن خود را كه در پاي كوه گرين نورآباد لرستان بوده اشاره كرده است.(كوه گرين كجا،الوند همدان كجا)!
عارف دلسوخته در هر دياري بوده بتنگ آمده وگريز را برقرار ترجيح ميدهد گويا ياد ديار خود(دلفان)او را بسيار آزرده نموده كه با زبان شعر چنين فرياد ميزند :
مه اژدامان هجران ميگريزم زشهر بيوفايان ميگريزم
اژاي ماتم سرا با پاي عريان بزون تا خاك دلفان ميگريزم
ديگر زبان باباطاهر جاي شكي را براي اينجانب نگداشته و باورم در مورد لرستاني بودن اين عارف كامل شده بود هيچ تذكره اي به موطن اواشاره درستي نكرده است و پيوسته او را لر خوانده چگونه ميتوانيم او را همداني و ترك بدانيم كه بايد عرض كرد باستثناي دوبيتي هاي (لكي)بابا،لرستاني بودن او كاملا مشهود است در مكتوبي ديگر كه توسط دوست اديب و شاعر ارجمند آقاي حجت اله مهدوي به دستم رسيد باباطاهر چنان با شاه خشين عجين بوده است كه محو عزت نفس او ميگردد و براي مدت چهل روز در كنار سراب گلوم بحري واقع در چواري نورآباد با او خلوت مي گزيند(چله نشيني) و چشم و عقل خود را از تماشاي دنيا مي بندد.
نگاه شاه خشين اعجاز ديري درون سينه اش صد راز ديري
مشو طاهر جدا از دامن او كه او سوي خدا پرواز ديري
چه جاذبه اي در شاه خشين وجودداشته كه طاهر را سراپامجذوب خود كرده تا آنجايي كه جدايي از شاه خشين را جدايي از خدا ميداند خلوت نشيني باباطاهر با خشين يادآور خلوت گزيدن مولانا با شمس است :
بوري خلوت نشيني پيشه سازيم خدا را زينت انديشه سازيم
بوري اژبهرقطع دار شهوت درون بارگاهش ريشه سازيم
چنانچه در ابتداي مكتوب عرض نمودم خود باباطاهر اين علم را از نزديكي با خدا بدست آورده است ولي در جايي ديگر چنان با زبان شعر مي نالد كه گويي از معبود خود جدا افتاده است :
گلارم دل سياهپوش فراقت تنم خَفتي در آغوش فراقت
مه طاهر اژهواي نفس عريان وجودم بي بلانوش فراقت
در دوبيتي فوق چنان به نظر مي رسد كه عريان تخلص شاعر بوده اين عارف عرياني خود را از هواي نفس ميداند نه بيسوادي و كم مايگي كه عريان بودن از هواي نفس،خود يكي از طريقه هاي عرفان ميباشد از بحث اصلي خارج نشويم در مقدمه تحقيق ديگر به نام تصوير در شعر ميرنوروز كه تكثير و منتشر گرديده است عرض كرده ايم كه اين خطه بعلت صعب العبور بودن و جنگهاي طايفه اي كه ارمغان حكمرانان منطقه بوده مانع شده است كه آثار و بيوگرافي مردان اديب اين خطه بدست آيندگان برسد و اگر هم اثري بجا مانده است بوي اصالت نميدهد و به مرور زمان دستخوش تغييراتي شده است براي نمونه همين دوبيتي هاي مكتوب باباطاهر در ديوانهايي كه بچاپ رسيده است مي باشد كه مردم وطن ما آنها را با خود زمزمه مي كنند غافل از اينكه زبان طاهر اين نبوده است هر صاحب نظري به فراخور حال خود ديوان اين عارف را تصحيح كرده و تغييراتي به اشعار داده است.با اين تفاسير اگر در عمق اين دوبيتيها بنگريم خواهيم ديد اكثر آنها متاثر از يكديگر ميباشد يا به قول شاعر(تفاوت از زمين تا آسمان است)
نسيم زلف تو فصل وهاره صفاي قلب ريش بيقراره
مسيحا گونه اي اعجاز ديري اگرمي نَفَسِت آشكاره
متاسفانه همانطور كه اشاره رفت خطه(لرستان) بعلت كوهستاني بودن باعث شده است كه اديبان گذشته اين سازمان ارتباط كمتري با ساير ادباي ايران داشته باشند وبا يكديگر بيگانه بوده اند و خط يكديگررا نمي شناخته اند و شايد علت اصلي همين بوده است كه ما در صفحه تاريخ ادبيات نشاني از شعرا و صاحبان قلم اين ديار نمي يابيم و بايد براي بيكسي خود گريه كنيم.زيرا عارفي بزرگ بنام ملاپريشان داشته ايم كه سيدرجب برسي يكي از شاگردان ايشان بوده اند ولي بدبختانه شاگرد مشخص است و استاد مجهول!حال نگرشي كوتاه به كتاب در جستجوي تصوف نوشته استاد زرينكوب داشته باشيم كه در مورد باباطاهر چنين ميفرمايند:
حسين منصور حلاج وعين القضاه همداني كه از شاخصهاي مكتب تصوف ميباشد از مريدان دونفر به نامهاي شيخ بركه وشيخ فتحه از مشايخ اهل تصوف بوده كه هردو نيز خود مريد باباطاهر بوده اند و اين دو نفر با اسم محلي و مخفي كه در مناطق لك زبان لرستان بكار ميروند نام برده شده اند.
در ميان مجموعه نوشتارهايي كه در باب شخصيت و آثار باباطاهر نوشته شده است كتاب سروده هاي باباطاهر با پيرايش م.اورنگ از ميان ديگر آثار درخشانتر است ناگفته نماند در مقدمه كتاب بوي تند ناسيوليستي و زرتشت بازي كه مرسوم دوران طاغوت است به مشام ميرسد و تناقض گويي زيادي بچشم ميخورد كه عامل اصلي آن تك سبب بيني و تعصب نگارنده ميباشد كه ذيلا به شرح آن ميپردازيم.نگارنده با تعصب و بارآوردن افسانه هايي قصد دارد باباطاهر را همداني جلوه دهد در حاليكه اگر باباطاهر اهل همدان بوده چگونه عارف لرستاني يعني شاه خشين از وجود او مطلع بود و يا فاطمه لر در همدان چه ميكرده و اصولا آنچنان كه نگارنده بيان داشته در عالم عرفان رسم براين نبوده و نيست كه مراد بزيارت مريد برود و يعني شاه خشين از منطقه دلفان لرستان بزيارت باباطاهر(مريد)برود در ضمن يك داستان غيرواقعي مي بينيم كه در اينجا چنانكه ذكر گرديد مراد به ديدار مريد ميرود و در اين باب كه فاطمه لر به اصلاح معشوقه بابا بوده جاي ترديد فراوان نيست كه اين قول در ميان عرفا معروف است (المجازه قنطره الحقيقه)ولي اينكه فاطمه لر اهل گوران كرمانشاه باشد جاي تاسف است كه نگارنده بي گدار به آب زده زيرا هيچ طايفه اي از الوار در اين مكان در طول تاريخ تاكنون وجود نداشته زيرا مردم اين منطقه كه در جنوب غربي كرمانشاه سكونت دارند بزبان غليظ كردي تكلم مينمايند بنابراين اين ضد و نقيض گوئي ها،گفته(م.اورنگ)را نبايد در مورد باباطاهر قبول داشت.
در مقدمه ديوان مرحوم لرستاني شاعر از جد خود چنين نقل مينمايد : بنده عينا شاهد بوده ام حاشيه سقف مقبره باباطاهر واقع در مركز شهرستان خرم آباد كتيبه هايي از چوب وجود داشته كه برآن دوبيتيهاي باباطاهر حك شده بود.بدنبال اين نوشته سري به مقبره باباطاهر زدم با نگاه به سقف مقبره چيزي مشاهده نكردم پس از سئوال و پرس و جو از اهالي محله(درب باباطاهر)
مشخص گرديد كه سال 1356 توسط شخصي كه گويا سفيه بوده كتيبه ها كنده شده اند و در كام آتش فروخته اند كه اين خود دردي است بزرگ زيرا مسئولين ميراث فرهنگي استان نسبت به ابنيه تاريخي بالاخص بزرگان علم و ادب اينقدر بي تفاوتند و اين عقيده اي است براي اهل فضل استان چرا ما بايد با آثار بزرگان خود بيگانه باشيم و سراغي از مقبره آنها نداشتم باشيم و براي اين عزيزان كنگره و بزرگداشتي گرفته نمي شود و چرا ياد و آثارشان از صفحه تاريخ محو شود،گناهشان چه بوده است؟چه دستي كارنامه اين عزيز را در قفسه فراموشي بايگاني كرده است؟ايشانرا چه كسي در لفافه اي از سكوت پيچانيده است.بيرق پيامشان را كدامين باد از فراز قلل ادبيات اين خطه درهم شكسته،خاك غربت را كدامين درد ناشناخته بريادشان نشانده ترانه هايشان را كدامين سيه دست خط زدهاست و شايد بي تفاوت خود بنده بوده است و بي اطلاعي از اين بزرگان لذا در سال 1370 جهت اطلاع از شرح حال باباطاهر دوباره سري به نورآباد زدم عده اي براين قول بودند كه باباطاهر اهل روستاي حسن گاويار بوده و به شغل ذغال فروشي اشتغال داشته و جهت امرار معاش ذغال را به همدان برده فروخته است ولي پس از چند روز از اقامت در نورآباد و جستجوي بيشتر مشخص گرديد كه ساكن همان قريه مذكور زنگي وند بود است.گويا در سال420ه.ق/9باباطاهر همراه يار و مراد خود شاه خشين هنگامي كه از گردنه گاماسياب حد فاصل نورآباد و شهرستان نهاوند ميگذرد و بقولي شاه خشين از ديده محو ميگردد و يا در سرچشمه رودخانه گاماسياب غرق ميگردد.عارف لر از اين ماجرا سخت آزرده مي شود ديدگانش خسته از سفير ماتم،ديار خويش را ترك مي كند و به همدان هجرت مينمايد كه پس از مدتي دوباره ياد يار تاب ايستادن در همدان را از ايشان ميگيرد و با قدمهاي خسته و دلي شكسته به خرم آباد برميگردد و دارفاني را وداع مي گويد شايد هم درد بيكسي و بي همدمي و تيغ غربت و شرنگ بي همرهي ايشان را به سوي ديار مي كشند زيرا در رثاي مراد خود بعد ازواقعه دلخراش مرگ خشين چنين ميفرمايد:
دمم قلف مجال گفتگوني خُشين برآب شد يادي از اوني
كتاو آرزو گم بيه طاهر نشان از ردپاي آرزوني
درختم كلام يادآور ميشوم كه خاك ادب پرور لرستان گرچه ساليان متمادي عرصه تركتازي اشرار بوده است،اگر چه حاكمان ادب ناشناخته،براين منطقه حكومت كرده اند و اگر چه شيوا كلامشان از كوچه باغ خاطرمان كوچ كرده است ولي اديباني همچون ملاپريشان،ملامنوچهر كوليوند،ملاحقعلي سياهپوش و ساير بزرگاني كه بيرق پيام باباطاهر را بر شانه زخمي خود كشيده اند و حال هم شايد بزرگ اديباني از اين سامان هستند كه شعر لكي و لري را به شيوايي كلام حافظ ميسرايند از آن جمله مي توان حجت اله مهدوي را نام برد كه الحق بدعتي منحصر به فرد را در شعر لكي بوجود آورده است كه در منطقه لك زبانغرب كشور نظيرش را نخواهيم يافت.براي نمونه به ذكر غزلياز ايشا با ترجمه ميپردازيم و سپس دو بيتي هاي لكي باباطاهر :
قُشيكمِ اَر خِراوه دل نوحه بي اثرچني
دِيرَ شَكَتِم اَجل بِرَس عمر سِتيزه گر چني
چپين آو عمره ايي زمزمه مايه گوش دل
آخر زندگونيه حالت گيونه سرچني
ريشي و ساقه عمرم اَژ رنج زَمونه زرده كُل
سويري رويي و مصلحت اي رنگ خوين جِيرَ چني
قلب ضعيف كُتكُتم اَر سرجا پَكَربِنيش
منزل آرزو گُمَ وسوسه سفر چني
بلبل شوق سربِن اَرشون سكوت خَم بگر
بي سبب اَرهوا جفا آيتن بال و پر چني
برگ دوارِم اي ورا و بي خَوَر اَژ وفات كس
اَروَرمال دِل دَس اَرسينه اَرا چَمرَ چني
پير ضعيف قِي خَم اَردشت بي آو هستيم
تا قُله قاف آشنا كوشش بي ثمر چني
عُمريكه رنج بي وَرِم اي دَس خَشمت اي فلك
بستر سي كوينه اَژ عَسِر گلاره تَر چني
حواردن خُصه مَر كَمَه خوين دِلَم خوراكمه
حواردن خوين خُصه اَژپيكر حُشك لَر چني
تا گه دو روژي تِر حُجت كار زني ادامه دي
روژ وهَلگِ هَلگ و شو تا سَحَرَ خَوَر چني
ترجمه فارسي
جغدي هستم نشسته بر خرابه دل نوحه بدون اثر چقدر ادامه يابد
ديگر خسته هستم اجل بدادم برس عمر ستيزه چقدر ادامه يابد
صداي رفتن آب جوي عمر است اين زمزمه اي كه مي شنوي
آخر زندگي است حالت جان بر لب رسيدن چقدر ادامه يابد
ريشه وساقه عمر من از رنج زندگي زرد شده است
روي خود را با خون جگر سرخ نمودن تا كي ادامه يابد
قلب ضعيف پاره پاره ام برجاي خود با حال نگران بنشين
خانه آرزو گم شده است وسوسه سفر چقدر ادامه يابد
بلبل شوق سر برشانه بگذار و ماتم بگير
بدون سبب بال و پر بر هواي جفا انداختن چقدر ادامه يابد
بدون آنكه در عزاي مرگ يكي از اقوام خود باشم سياه پوشيده ام
بر در منزل دل دست بر سينه گذاشتن براي جواب دادن به تسليت مردم چقدر ادامه يابد
پيرقامت خميده اي هستم در دشت بدون آب زندگي
تا بلندترين نقطه كوه آشنايي كوشش بدون ثمر چقدر ادامه يابد
يك عمر كه از خشمت اي فلك رنج بر باد رفته هستم
بستر سياه كهنه از اشك چشم تر شدن چقدر ادامه يابد
خوردن غم مگر كم است كه خون دل هم ميخورم
خوردن غم و خون دل از پيكر لاغر و ضعيف چقدر ادامه يابد
(حجت)تا دو روزي ديگر به زندگي خود ادامه دهي
روز با دوندگي و شبها تا وقت سحر بيدار ماندن چقدر ادامه يابد
هواي عاشقي سَردَه عزيزم وهار باغ دل زَردَه عزيزم
مِه هُمرازِ رنَگِ زرد خَزُنم دِلم شَرمنده درده عزيزم
خشين گم بي و مَقصودم اِ دس چي لطيفي صوتِ داودِم اِ دس چي
بوري طاهر بنيش اَر خاك ماتم خِراو بي تارم و پودم اِ دس چي
مِه دُرِشِم لَكم اِعجاز دِيرم مِه دوسي چي خُشين دمساز ديرم
مِه مَعشوقي وَ نام فاطمه لُر صنوبر قامَت وپرناز ديرم
دِلِ دُوش رَنگ آينه ديري دلي گَرم اَژ وَفا دَر سينه ديري
بوري تا خانِقاهِ طاهرايدوس كه طِاهر دُشمني با كينه ديري
مِه اَژ عِلمِ لَدُن سه مايه ديرم قِلائِكِم كه اَژ كُه پايَه ديرم
اَگَر غَم بي خوراكِ شوم و روژم مه دوسي چي خُشين هَمسايَه ديرم
وَ دِرِكسُنِ عِشقِت مُبتلا بيم اسير پنجه تيژبِلا بيم
نَزُنِستم كه ياري بيوفايي خطا كِردِم وَ گردِت آشنا بيم
قِلَندَر مَسلَكَ و آگِر مزاجم نباشد حاجَتي بَرتَخت و تاجِم
فِراموشِم بيه دُنياي خاكي لباس عاشقي كَردَه رَواجم
يَلي كِم حاجَت اَر پَرواز ديرم وَدامُن قفس كي ساز ديرم
ولِم كَه اِژدَهاي نَفس سَركَش مِه ياري غير تو هُمراز ديرم
دَمِم قُلف و مِجالِ گفتگوني خُشين برآب شُد يادي از اوني
كتاو آرزو گم بيه طاهر نشان از ردپاي آرزو ني
نقل از يافته شماره يك ارشاد اسلامي لرستان
هنر و ادبیات امروز لرستان نه از نظر کمی ونه از نظر کیفی هیچ چیز نسبت به دیگر مناطق مرزپر گهر کم ندارد . همین باور وا داشتم تا از طریق دنیای مجازی کم کم نسبت به معرفی انان که می شناسم ( نه همه ی انها که هستند .)ونمونه ای از کارهایشان کاری کرده باشم بنابراین چنانچه سری به من زدیدو تمایلی داشتید هم میتوانید خود و هم دیگرانی را که می شناسید معرفی کنید. در ضمن نوشته هائی که خود طی سالیان در ارتباط با برخی از این عزیزان داشته در اختیارتان میگذارم . شاید جائی مورد استفاده قرار گیرند.